رفتن به محتوای اصلی / Skip to content
سمفونی شمارهٔ پنج بتهوون؛ چهار نت و راهی که از تاریکی می‌گذرد

دنیای موسیقی

سمفونی شمارهٔ پنج بتهوون؛ چهار نت و راهی که از تاریکی می‌گذرد

نوشتهٔ Lyrica Teamانتشار: ۷ آبان ۱۴۰۴۸ دقیقه

چهار نت کافی است. پیش از آنکه نام قطعه را به یاد بیاوریم، آن ضرباهنگ را می‌شناسیم: سه نت کوتاه و یک نت کشیده. سمفونی شمارهٔ پنج بتهوون با همین عبارت کوچک آغاز می‌شود و نزدیک به نیم ساعت بعد، هنوز ردّ آن را در گوش خود داریم.

شهرت گاهی فاصله می‌سازد. قطعه‌ای را بارها در فیلم، تبلیغ یا زنگ تلفن شنیده‌ایم و خیال می‌کنیم دیگر می‌شناسیمش؛ اما آشنایی با چند ثانیهٔ نخست این سمفونی، با شنیدن مسیری که بتهوون از دل آن می‌سازد یکسان نیست. نیروی اثر فقط در آن چهار نت نیست؛ در این است که چگونه یک فکر کوتاه، بارها تغییر می‌کند، عقب می‌نشیند، بازمی‌گردد و سرانجام تمام ارکستر را با خود همراه می‌کند.

وقتی جهانِ شنیداری آرام‌آرام دور می‌شود

بتهوون نخستین طرح‌های سمفونی پنجم در دو مینور، اپوس ۶۷، را حدود سال ۱۸۰۴ نوشت و بخش عمدهٔ آن را میان بهار ۱۸۰۷ و آغاز ۱۸۰۸ به پایان رساند. در همان سال‌ها روی آثاری چون «فیدلیو»، کنسرتوی ویولن، کنسرتوی پیانوی چهارم و سمفونی ششم نیز کار می‌کرد. آرشیو بتهوون‌هاوس در بن روند شکل‌گیری این اثر را از طرح‌های نخستین تا تکمیل پارتیتور دنبال کرده است.

اما در زندگی شخصی او اتفاق دیگری نیز جریان داشت: شنوایی‌اش رو به ضعف بود. این وضعیت فقط رابطهٔ یک آهنگساز را با صدا دشوار نمی‌کرد؛ او را از گفت‌وگو، معاشرت و اجرای عمومی نیز دور می‌ساخت. بتهوون در سال ۱۸۰۲، در نامه‌ای که امروز به «وصیت‌نامهٔ هایلیگن‌اشتات» معروف است، برای برادرانش از شرمِ نشنیدن، کناره‌گیری از دیگران و فکر مرگ نوشت. در همان نامه توضیح داد که کار هنریِ ناتمام، یکی از چیزهایی بود که او را از پایان‌دادن به زندگی بازداشت. نسخه و مشخصات این سند در آرشیو بتهوون‌هاوس نگهداری می‌شود.

وسوسه‌کننده است که سمفونی پنجم را ترجمهٔ مستقیم همان رنج بدانیم: چهار نت را صدای سرنوشت بنامیم و پایان درخشان اثر را پیروزی آهنگساز بر ناشنوایی. اما زندگی به این روشنی پیش نرفت. در سال‌های نوشتن سمفونی، بتهوون هنوز کاملاً ناشنوا نبود و پس از پایان آن نیز شنوایی‌اش همچنان کاهش یافت. موسیقی چیزی را که از دست می‌داد به او بازنگرداند.

پس بهتر است اثر را نه گزارش محرمانهٔ زندگی او بدانیم و نه افسانه‌ای دربارهٔ غلبه بر درد. آنچه می‌دانیم ساده‌تر و انسانی‌تر است: مردی که جهانِ شنیداری‌اش محدودتر می‌شد، همچنان با دقتی خستگی‌ناپذیر دربارهٔ صدا فکر می‌کرد و از کوچک‌ترین مادهٔ موسیقایی، جهانی بزرگ می‌ساخت.

نخستین اجرا؛ شبی که چندان باشکوه نبود

سمفونی پنجم ۲۲ دسامبر ۱۸۰۸ در تماشاخانهٔ آن‌در‌وین برای نخستین‌بار اجرا شد. برنامه فقط به این اثر محدود نبود: سمفونی ششم، کنسرتوی پیانوی چهارم، بخش‌هایی از مِس در دو ماژور، یک آریا، بداهه‌نوازی پیانو و فانتزی کُرال نیز در همان شب اجرا شدند. کنسرت نزدیک به چهار ساعت طول کشید؛ تالار سرد بود، فرصت تمرین کم بود و در فانتزی کُرال هماهنگی نوازندگان چنان از میان رفت که اجرا متوقف و دوباره آغاز شد. شرح برنامهٔ آن شب در یادداشت ارکستر فیلارمونیک لس‌آنجلس تصویری بسیار زمینی‌تر از یک «شب تاریخی» به دست می‌دهد.

این جزئیات از ارزش اثر کم نمی‌کنند؛ برعکس، فاصلهٔ میان آفرینش و افسانه را نشان می‌دهند. چیزی که اکنون یکی از استوارترین بناهای موسیقی کلاسیک به نظر می‌رسد، نخستین‌بار در میان سرما، خستگی، کمبود تمرین و خطا شنیده شد. اثر بزرگ نیز پیش از آنکه به تاریخ بپیوندد، باید از یک شب معمولی و ناقص عبور کند.

چهار نت چگونه یک سمفونی را پیش می‌برند؟

قدرت عبارت آغازین بیش از آنکه در ملودی باشد، در ضرباهنگ آن است. همان الگوی کوتاه‌ـ‌کوتاه‌ـ‌کوتاه‌ـ‌کشیده در شکل‌های مختلف سراسر موومان نخست را دربرمی‌گیرد: گاهی آشکار و کوبنده، گاهی میان سازها تقسیم‌شده و گاهی پنهان در بافت ارکستر. بتهوون به‌جای آنکه پیوسته فکر تازه‌ای معرفی کند، یک فکر را آن‌قدر می‌گرداند تا امکان‌های نادیده‌اش آشکار شود.

موومان نخست؛ جایی برای کناررفتن نیست

موومان نخست، «آلگرو کن بریو»، کوتاه‌ترین موومان آغازین در میان سمفونی‌های بتهوون است. موسیقی بی‌مقدمه وارد می‌شود و نیروی عبارت آغازین تقریباً مجالی برای آسودگی نمی‌گذارد. حتی سکوت‌های کوتاه پس از آن عبارت، آرامش نمی‌آورند؛ انتظار را بیشتر می‌کنند.

در میانهٔ این فشار، ناگهان اُبوا تنها می‌ماند و جمله‌ای کوتاه و آزاد می‌نوازد. ارکستر برای چند لحظه از حرکت بازمی‌ایستد؛ نه آن‌قدر که بحران تمام شود، فقط به‌اندازه‌ای که صدای یک ساز تنها شنیده شود. سپس جریان قبلی بازمی‌گردد. همین مکث کوتاه به ما یادآوری می‌کند که در دل یک ساختار نیرومند نیز می‌توان لحظه‌ای شکننده باقی گذاشت.

موومان دوم؛ آرامش یا نیرویی از نوع دیگر؟

موومان دوم، «آندانته کن موتو» در لا‌بمل ماژور، با ملودی آرام ویولاها و ویولن‌سل‌ها آغاز می‌شود. پس از فشار موومان نخست، این موسیقی می‌تواند شبیه استراحت به نظر برسد؛ اما ساکن نمی‌ماند. بتهوون دو درون‌مایه را در مجموعه‌ای از واریاسیون‌ها پیش می‌برد: یکی آوازگونه و نزدیک، دیگری رسمی‌تر و باشکوه‌تر که با سازهای برنجی گسترش می‌یابد.

آرامش اینجا به معنای فراموشی نیست. موسیقی نفس می‌کشد، نیرو جمع می‌کند و خود را از زاویه‌ای دیگر می‌بیند. گاهی انسان پس از فشار، به سکوتی خالی نیاز ندارد؛ به فضایی نیاز دارد که بتواند در آن دوباره توان حرکت پیدا کند.

موومان سوم؛ تاریکی این بار آهسته‌تر بازمی‌گردد

موومان سوم با صدای بم ویولن‌سل‌ها و کنترباس‌ها آغاز می‌شود. کمی بعد، هورن‌ها عبارتی نیرومند می‌نوازند که ضرباهنگ آشنای آغاز سمفونی را در خود دارد. در بخش میانی، حرکت سریع سازهای زهی فضا را دگرگون می‌کند؛ اما هنگام بازگشت، موسیقی دیگر با همان صدای پیشین ظاهر نمی‌شود. سازها آهسته و بیشتر به‌شکل پیتزیکاتو، یعنی با زخمه‌زدن سیم‌ها، حرکت می‌کنند.

چیزی که پیش‌تر آشکارا تهدید می‌کرد، اکنون پنهانی پیش می‌رود. شدت کمتر شده، اما تنش از میان نرفته است. گاهی آنچه ما را درگیر کرده، پس از مدتی دیگر فریاد نمی‌زند؛ به حضوری آرام و مداوم تبدیل می‌شود.

گذر از موومان سوم به چهارم؛ روشنایی‌ای که گذشته را فراموش نمی‌کند

پایان موومان سوم یکی از مهم‌ترین گذرگاه‌های تاریخ سمفونی است. موسیقی به مرز سکوت می‌رسد. ضرب‌های آرام تیمپانی باقی می‌مانند و سازهای زهی کم‌کم اوج می‌گیرند. این انتظار طولانی است؛ چنان طولانی که ورود ناگهانی موومان چهارم در دو ماژور، با تمام نیروی ارکستر، واقعاً مانند گشوده‌شدن فضا احساس می‌شود.

در این لحظه سه ترومبون، پیکولو و کنترافاگوت نیز به مجموعهٔ سازها افزوده می‌شوند. گسترهٔ صوتی ارکستر از هر دو سو بازتر می‌شود: صداهای زیر درخشان‌تر و صداهای بم عمیق‌تر می‌شوند. تغییر از دو مینور به دو ماژور را اغلب «حرکت از تاریکی به روشنایی» تعبیر کرده‌اند و شنیدن اثر نیز چنین برداشتی را آسان می‌کند.

اما بتهوون پیروزی را بی‌حافظه نمی‌سازد. در میانهٔ فینال، موسیقی موومان سوم برای لحظه‌ای بازمی‌گردد؛ آرام، دور و هنوز قابل‌شناسایی. روشنایی زمانی معنا پیدا می‌کند که سایهٔ پیشین را به یاد داشته باشد. سمفونی نمی‌گوید آنچه گذشته ناپدید شده است؛ نشان می‌دهد می‌توان با حضور آن، به جایی دیگر رسید.

آیا واقعاً «سرنوشت بر در می‌کوبد»؟

مشهورترین داستان دربارهٔ آغاز این سمفونی می‌گوید بتهوون چهار نت نخست را «کوبیدن سرنوشت بر در» توصیف کرده است. منبع این روایت آنتون شیندلر، منشی و زندگی‌نامه‌نویس بتهوون در سال‌های پایانی عمر اوست. مشکل آنجاست که پژوهشگران بعداً دریافتند شیندلر در دفترهای گفت‌وگوی بتهوون نوشته‌هایی افزوده یا بخش‌هایی را حذف کرده است. بتهوون‌هاوس نیز دربارهٔ این دست‌کاری‌ها توضیح می‌دهد و روایت «سرنوشت» را قابل‌اعتماد نمی‌داند.

کنارگذاشتن این افسانه چیزی از موسیقی کم نمی‌کند. برعکس، اثر را از یک معنای ازپیش‌تعیین‌شده آزاد می‌سازد. آن چهار نت می‌توانند برای یک شنونده تهدید باشند، برای دیگری اصرار، و برای کسی دیگر فقط ماده‌ای موسیقایی که با نظمی خیره‌کننده پرورش یافته است. لازم نیست همه در این سمفونی یک داستان واحد بشنویم.

یکی از نخستین کسانی که کوشید تجربهٔ شنیدن اثر را با واژه‌ها توضیح دهد، نویسنده و آهنگساز آلمانی، اِ. ت. آ. هوفمان، بود. او در سال ۱۸۱۰ نقدی مفصل دربارهٔ سمفونی پنجم منتشر کرد و موسیقی سازی بتهوون را با هراس، درد، اشتیاق و احساسی از بی‌کرانگی پیوند داد. نامه و اسناد مربوط به انتشار این نقد در پرتال کتابخانهٔ دولتی برلین در دسترس است. نوشتهٔ هوفمان در شکل‌گیری تصویری که نسل‌های بعد از «بتهوونِ رمانتیک» ساختند، نقشی ماندگار داشت؛ اما آن نیز یک تفسیر است، نه پاسخ نهایی اثر.

موسیقی‌ای که معنایش همراه زمان تغییر کرد

چهار نت نخست سمفونی در سدهٔ بیستم معنایی سیاسی نیز پیدا کردند. الگوی آن‌ها در کد مورس با حرف V، نشانهٔ Victory یا پیروزی، مطابقت داشت و در جریان جنگ جهانی دوم به یکی از صداهای شناخته‌شدهٔ پخش‌های رادیویی بدل شد. قطعه‌ای که در آغاز قرن نوزدهم نوشته شده بود، در زمانی دیگر به زبان مقاومت عمومی راه یافت.

در سال ۱۹۷۷، موومان نخست سمفونی پنجم با اجرای ارکستر فیلارمونیا به رهبری اتو کلمپرر روی صفحهٔ طلایی وویجر قرار گرفت؛ مجموعه‌ای از صداها و موسیقی‌های زمین که همراه دو کاوشگر به فضا فرستاده شد. فهرست رسمی ناسا نشان می‌دهد این اثر در کنار موسیقی فرهنگ‌ها و دوره‌های گوناگون، بخشی از تصویری است که انسان خواست از خود به جهان ناشناخته ارائه کند.

این سفرهای تاریخی نشان می‌دهند که معنای یک اثر بزرگ بسته نمی‌ماند. موسیقی از زندگی سازنده‌اش آغاز می‌شود، اما در زندگی شنوندگان ادامه پیدا می‌کند. هر نسل چیزی از وضعیت خود را در آن می‌شنود؛ گاهی امید، گاهی مقاومت و گاهی نظمی که در میانهٔ آشفتگی شکل گرفته است.

پایان؛ نه غلبه بر رنج، بلکه شکل‌دادن به آن

اگر پایان سمفونی را فقط پیروزی بنامیم، ممکن است بخش مهمی از تجربهٔ آن را از دست بدهیم. بتهوون ناشنوایی را شکست نداد؛ با پیشرفت آن زندگی کرد. موسیقی نیز درد را پاک نکرد و گذشته را به وضع پیشین بازنگرداند. آنچه تغییر کرد، شکل تجربه بود.

در آغاز، چهار نت فضایی تنگ و بی‌قرار می‌سازند. در ادامه همان مادهٔ کوچک بارها آزموده می‌شود، شکل عوض می‌کند و سرانجام به صدایی می‌رسد که تمام ارکستر توان حمل آن را دارد. فینال باشکوه است، اما سایهٔ موومان سوم را در خود نگه می‌دارد. این روشنایی از فراموشی به دست نیامده است.

شاید به همین دلیل است که سمفونی پنجم پس از بیش از دو قرن هنوز به تجربهٔ ما نزدیک می‌شود. وعده نمی‌دهد که هر رنجی پایان خوشی دارد. فقط نشان می‌دهد آنچه بر انسان گذشته، می‌تواند بی‌آنکه انکار شود، به صورتی دیگر ادامه پیدا کند: گاهی در یک تصمیم، گاهی در یک اثر، و گاهی در چهار نت که هنوز از نسلی به نسل دیگر شنیده می‌شوند.

مشاهدهٔ همهٔ مطالب

نوشتهٔ Lyrica Team